امیر علیامیر علی، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 19 روز سن داره

امیرعلی

جشن دو ماهگی امیر علی

بالاخره 2 ماهگی امیر علی با تمام خاطره های شیرین برای ما، تموم شد و نوبت واکسن 2 ماهگی امیر علی جونم رسید. 11 اردیبهشت ( دو روز دیرتر) رفتیم بهداشت. ماشا الله وزن امیر علی 4.800 کیلو شده. وقتی که می خواستن واکسنو بزنن مامان امیر علی دلش نیومد نگهش داره. من پای کوچولوشو گرفتم و خانم دکتر واکسنو زد. امیر جونم یه کم گریه کرد ولی زود آروم شد.منم واسه اون روز کیک تولد گرفته بودم. خونه مامان بزرگ امیر علی رفتیم که بعد از ظهر گریه اش شروع شد. خلاصه نتونستیم تولد 2 ماهگیشو بگیریم. عمه سمیه اینام اومده بودن.ولی با گریه امیر علی اونام رفتن. خلا صه دو روز بعد که می خواستیم بیایم سراب، کیکو با حضور دینا ( دختر عمه امیر علی)بریدیم. اولش امیر علی خواب بود...
19 ارديبهشت 1392

پایان دو ماهگی امیر علی

  امیر علی جونم فردا دو ماهگیشو پشت سر می ذاره و وارد سومین ماه عمرش می شه. ماشاالله بر خلاف ماه اولش تو این ماه خیلی تپل تر شد. باورم نمیشه از الان داره غلت زدن رو تمرین می کنه و بعضی وقتام موفق می شه. پاهاشم قدرتمند تر شده. تو این بیست روزی که اومدیم خونه خودمون روزها و شبای خیلی خوبی رو داشتیم. امیر جونم شیطونیهاشو تو روز انجام می ده و شبا خسته و کوفته عین یه آدم بزرگ می خوابه. فقط یه بار برای شیر خوردن بیدار میشه. مثل دختر عمه اش فردا نوبت واکسنشه. (دختر عمه اش واکسن 18 ماهگی و امیر علی واکسن 2 ماهگی) واسه همین این دو پست رو به مناسبت اتمام 2 ماهگی امیر علی گذاشتم. ایشالله پست بعدی رو بعد از واکسن زدنش می ذارم. ...
8 ارديبهشت 1392

45 روز گذشت ...

امیر علی جون تو این مدت که به جمع ما اضافه شدی روزهای خیلی جالب و متفاوتی رو تجربه کردیم. من و مامانت تو این 47 روز، لحظات تلخ و شیرین زیادی رو گذروندیم. این مدت من زیاد نتونستم پیشت باشم. آخه محل کارم با اردبیل یه کم فاصله داره و منم شیفتی کار میکنم. اولاش که زردی داشتی و یه کم شدید بود. قربونت برم لحظه تحویل سال هم زیر دستگاه فوتوتراپی خوابیده بودی. منم اونقده دلتنگت بودم و استرس داشتم که نتونستم وبلاگتو درستو حسابی پر کنم. اما الان که 47 روز میگذره از تولدت فرصت شد تا این وبلاگو بروز کنم. تو بچه خیلی آرومی هستی. روزا همش بازی میکنی بیداری و اطرافو نیگا می کنی و همش یکی رو می خوای که باهات حرف بزنه. یه هفته ای می شه که اوردیمت خونه خ...
2 ارديبهشت 1392

یک ماهگی امیر علی جونم

  امروز یک ماهه که یک کادوی عیدی بزرگ از خدا گرفتیم. امیر علی درست وقتی پا تو این دنیای بزرگ گذاشت که فقط بیست روز تا شروع فصل بهار باقی مونده بود. اما الان یک ماهه شد. تو این یک ماهه اونقدر اتفاقات تلخ و شیرین افتاد که اصلا نتونستم وبلاگ امیر علی رو درست و حسابی راه اندازی کنم. اما الان در حالی یک ماهگی امیر علی رسید که من (پدر امیر علی) تو یک شهر دیگه مشغول کارم و نتونستم پیشش باشم.این عکسارو گذاشتم تا یه مروری به این یه ماه گذشته داشته باشم.   دینا دختر عمه امیر علی که خییییییییلیییییییییییییییییییییییییییییی امیر علی رو دوست داره. ...
2 ارديبهشت 1392
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به امیرعلی می باشد